محمد تقي الأستر آبادي
23
شرح فصوص الحكمة
قال المعلم الثانى : « البسائط لا فصل لها ، فلا فصل للّون و لا لغيره من الكيفيّات و لا لغيره من البسائط ، و إنّما الفصل للمركّبات . و إنّما يحاذى الفصل الصورة ، كما يحاذى الجنس المادّة . و الناطق ليس هو فصل للانسان ، بل لازم من لوازم الفصل ، و هو النفس » . و ازين سخن معلوم شود كه مقولات را جنس و فصل نبود « 14 » . و مراد به فصل درين مقام فصل مقوّم است . و چون فصل منقسم شود به فصل بالحقيقة و فصل منطقى ، و فصل منطقى جايز بود كه لازمى بود از لوازم ، لهذا گفت « و الناطق ليس هو » الخ . و ببايد دانست كه جنس مبهم بود در وجود ، و تعيّن ، و فعليت او به فصل باشد ، كه ابهام به منزلهء صورت جنسى بود در ذهن . و معنى اين سخن آن باشد چون جنس را ملاحظه كنند ، و هيچ فصل با او ملحوظ نباشد ، بلكه عدم جميع فصول ملحوظ باشد ، درين صورت جنس با جنسيت نبود ، بلكه ماده بود مر صورت فصول را . و اين از آن جهت است كه محمول نشود بر نوع ، و فصل و جنس مدام محمولست . و اگر جنس به عنوانى مأخوذ شود كه فصل با او باشد نوع بود . پس جنس وقتى جنس بود كه لا به شرط باشد . و معنى لا به شرط آنست كه وجود فصول ( 98 ) و عدم ايشان هيچ يك با جنس منظور نباشد . و نبايد كه اشتباه افتد ميان لا به شرط ، و به شرط لا ، درين مقام . پس وقتى حيوان مثلا لا به شرط بود ، كه هم با جميع فصول تواند بود ، و هم نه . و گويا درين صورت فصول همه در ضمن حيواناند بالقوة ، به اين معنى كه حيوان متعيّن تواند بود به هر يك ازين فصول . و در آن وقت حيوان محصّل بود . پس معنى حيوان جنس جانور عام گويا و غير گويا پرنده و غير پرنده بود ،
--> ( 14 ) - م « و از . . . نبود » ندارد .